نظامی شاعر بزرگ آذربايجان - دکتر حسین محمدزاده صدیق- 2
در سدهى 12 م. دربار شيروانشاهان در شهر شاماخى، مركز ادبيات رسمی و دولتى بود. فقد اسناد و مدارك، تصوير روشن و دقيق اين جريان ادبى را ناممكن میسازد. بیگمان، شيروانشاهان نيز دنبالهرو سنتهاى ريشهدار مشرقزمين بودند و در دربار خود گروهى از شاعران و سخنوران را حمايت میكردند. اين شاعران، تنها كارشان، ستايش و مدح فرمانروايان بود.
بزرگترين و نامآورترين سخنور اين گروه، نظامالدين ابوالعلاء گنجوى بود كه با شيروانشاه منوچهر همزمان بود (منوچهر در سالهاى 1122- 1150 م. بر تختگاه شيروانشاهى فرمان میراند.) متأسفانه ديوان ابوالعلاء به دست همروزگاران ما نرسيده است. فقط از روى اشعار پراكندهای كه در تذكرهها و جنگها بر جاى مانده، میتوان خلاقيت ادبى او را ارزيابى كرد و به حوادث زندگانيش پىبرد.
ابوالعلاء در نخستين سالهاى آوازهى خود، ارج و احترامی بزرگ در دربار داشت. بيت غرورانگيز زير، قصيدهای كه در مدح منوچهر سروده است، روشنگر اين است:
به چون منى كه ز اقران خود سبق بردم،
گر اهل گنجه تفاخر كنند، هست سزا.
ولى طريق به آوازه رسيدن شاعران دربار با هرگونه تفتينها و دسيسه بازیها همراه بود. شاعر میبايست از سويى نازها و نيازهاى اربابان خود را تحمل كند، و از سوى ديگر حيلهها و نيرنگهاى دشمنان و رقيبان تنگ چشمی را كه به موقعيت و امتياز او چشم دوخته بودند، دفع نمايد. ابوالعلاء در چنين وضعى قرار داشت.
او را متهم به اقدام عليه حكومت كردند. اين اتهام نه تنها میتوانست او را محروم از امتيازش كند، بلكه سبب مرگش نيز میشد. شاعر، در دفاع از خود چنين گفته است:
دروغتر سخنى اينكه شاه را گفتند،
ابولعلاء كه تو را هست سيدالنُّدما،
مخالفان را حال تو میدهد اعلام،
منافران را سرّ تو میكند افشا.
سياستمداران آن روزگار، از وجود شاعران در چنين مقصدى بهرهمند میشدند.
و از اين رو، هر شاعرى میتوانست در مظان چنين اتهامی قرار گيرد. ما پيرامون اوضاع دربار شيروان در آن دوران، آگاهى چندانى نداريم. ابوالعلاء كشته نشد ولى امتيازهايش را از دستش گرفتند و از دربار اخراجش كردند. و اين خود نشان میدهد كه اين اتهام، افترايى بيش نبوده است. به هر تقدير، شاعر در 55 سالگى و در كبر سن، محروم از حمايت شد و به شكوههاى تلخناكى از بخت خود دست زد:
ضميرم ابر و سخن، گوهرست و دل دريا،
زمان منادىِ اين گوهر و زمانه بها.
اگر چو آتش و آبِ روان، لطيف و قوىست،
چو خاك و باد، ز هر ناكسم ذليل چرا؟
بىنصيب ماندن او از مرحمت و حمايت پادشاه، سبب شد كه حتى معاصرانش در افت و خيز با او جانب احتياط را رعايت كنند. چرا كه خود ابوالعلاء از اينان نيز به تلخى شكايت میكند:
ز اهل دهر در اين عمر بیكران يك دم
نيافتم كه در او راستى ببود و وفا.
اين شكوههاى بجا ناشى از نمك ناشناسى و بیاعتبارى دوستان او بود. افضلالدين خاقانى (وفات در فاصله سالهاى 1197- 1199 م.) بهترين شاگرد او، قصيده سراى بزرگ دربار، از كسانى بود كه ضربههاى دهشتناكى بر وى فرود میآورند. ابوالعلاء، به تجربه، زود به استعداد سرشار او پىبرد. خاقانى پس از تلمذ در پيش ابوالعلاء، در نخستين جرگهى استادان قصيده ساز و ستايشگر دربار جاى گرفت. استوارى و جزالت كلام و جسارت خلق تشبيهات و تمثالهاى بيش از اندازه قوى- و گاهى شگفتآور و نامفهوم- او را به يكى از رقيبان سرسخت سخن سازان دربار تبديل كرد. ابوالعلاء با آگاهى از دانش و تكنيك قوى وى، او را به دربار كشانيده بود. خاقانى به زودى مورد التفات و مهر منوچوهر و پسرش آخستان قرار گرفت.
ولى به جاى سپاس از استاد، خاقانى به او تهمت ارتباط با اسماعيليان زد، و بدين گونه دربار را جولانگاهى بلامنازع يافت. ولى فلاكتى كه بر سر محبوبترين قصيده ساز پادشاه باريد، نصيب خود خاقانى نيز گشت. اين بار، رقيبان او همان اتهام را بر وى زدند. سرانجام، او سالها در زندان دهشتناك دژ «شبه ران» محبوس شد و گرچه بعدها مورد لطف پادشاه قرار گرفت و از زندان آزاد شد، اما آوازه و شهرت خود را پامال يافت و روزگار پيرى را در فقر و مسكنت گذراند.
سومين شاعر پراستعداد آن عهد، ابوالنظام فلكى شيروانى (1108- 1146 م.) مورد حمايت خاقانى بود. فلكى با طالعبينى سر و كار داشت. در دوران سلجوقيان اين شاخه از دانش نيز مانند ستارهشناسى اهميتى بزرگ داشت.
فلكى به كمك خاقانى جزو درباريان شيروانشاهان درآمد. پيش روى او، چشماندازهاى درخشانى گسترده میشد. او در نبردهاى ادبى، هجومهاى ادبى اثير اخسيكتى و اديب صابر، شاعران بزرگ دربارى را با مهارت و استادى دفع میكرد. فرجام زندگى او نيز به سبب كوتاهى در چاپلوسیها، در قلعهى «شبه ران» و در حبس سپرى شد. فلكى پس از آزادى از زندان گفت:
مرده بودم، در همه اعضاى من،
استخوانها بوده پيدا همچو لام.
علت مرگ نابهنگام فلكى نيز دهشتهاى زندان آن زمان بوده است. خاقانى اشارههايى به زود ميرى او دارد. نظامی بارها در منظومههاى خود از دهشت قصيده سازى در دربار سخن رانده است. شوربختى سه شاعر برجستهى دربار آن زمان اشارههاى نظامی را تاييد میكند.
علاوه بر شيروانشاهان، ائلدنيزها نيز در دربار خود از شاعران حمايت میكردند. مجيرالدين بيلقانى (وفات 1196 م.) چهارمين شاعر قدرتمند اين دوران در خدمت ائلدنيز و قيزيل ارسلان بود. اشعار او را تاكنون كسى به درستى تحليل و بررسى نكرده است. شكى نيست كه او نيز شاعر زبانآورى بود. امير خسرو دهلوى شاعر نامآور هند، او را حتى از خاقانى برتر شمرده است.
و اين، اشارهای نيست كه ما به آن كم بها بدهيم. اما مجيرالدين، بیمقصدى و بیتاثيرى شعر دربار را احساس میكرد چنان كه از اشعارش برمیآيد، تضادهاى زندگى را در میيافت و در زندگى فرحى چندان نداشت:
فلك چراغ در انگشت كرده میگردد،
كه گنج خانهى عمر تو را كند يغما.
بكش به آه سحرگه چراغش از پى آنك،
كه دزد سخت حريص است و خانه پركالا.
آنچه بر دل مجيرالدين نشسته بود، به حقيقت پيوست، دشمنان او نتوانستند مناسبت وى را به شعر دربار تحمل كنند، چند تن از آدمكشان را اجير كردند و روزى در گرمابه به سروقت او فرستادند.
***
گنجه زادگاه نظامی، در آن زمان از بزرگترين مراكز آذربايجان بود. اين شهر در دوران حكومت عربها، ميان سالهاى 845- 853 م. بنا شده بود. نام آن نيز ماخوذ از شهر گنزك كه پيش از اشغال عربها تختگاه آذربايجان به شمار میرفت، بود.[1] هنگامی كه ايالتهاى گوناگون خلافت شروع به تجزيه و استقلال كردند، گنجه نيز در سال 2/951 م. به پايتخت خاندان شداديان و مركز فرهنگى و علمی آن زمان تبديل شد. اين خاندان، بعدها به دست ملكشاه سلجوقى انقراض يافت و گنجه به محمد، فرزند ملكشاه واگذار شد. تا اوايل سدهى 12 م. گنجه همچنان تختگاه آذربايجان شمرده میشد. چنانكه قارا سنقر- امير آذربايجان- سالها در آن شهر كاخ حكومتى داشت، و آگاهیهايى در اين خصوص به دست ما رسيده است.
چنانكه در تاريخها آمده است، در زمين لرزهى گنجه به سال 40/1139 م.، 130 هزار نفر به خاك هلاكت نشستند. گرچه در اين رقم مبالغه شده است، اما به هر حال نشان دهندهى اهميت و فزونى جمعيت آن شهر است. زمينلرزه هنگامی كه امير در بيرون از شهر بود، رخ داد و افراد خانوادهاش در زير خرابههاى كاخ امارت كشته شدند. و هم در اين زمان است كه ارمنيان خون آشام حمله میكنند و نيز «دميترى» پادشاه گرجى، از چنين وضع شهر استفاده میكند و آنچه را هم كه برجاى بود، غارت مینمايد و دروازههاى بزرگ شهر را به صومعهى «كلات» در نزديكى «كوتائيسى» منتقل میكند. اين دروازهها تا سدهى 19 م. در همان محل بر جاى بود.
زمينلرزه، گنجه را ويران ساخت. «قارا سنقر» سالها كوشيد آبادى شهر را باز گرداند. چندى بعد گنجه به زيباترين شهر همهى مشرق زمين بدل شد. در اوايل سدهى 13 م.، شهر به زودى قدرت از دست رفتهى خود را باز يافت. چنانكه مغولان كه در 1221 م. به اطراف شهر نزديك شدند، جسارت هجوم به شهر را به سبب دفاع جانانهى مردم، نيافتند و به اخذ پول و پارچههاى حرير- از بهترين محصولات گنجه- اكتفا كردند. خوارزمشاه جلالالدين در سال 1225 م. گنجه را به تصرف آورد و مغولان 14 سال پس از حركت نخستين خود، همه جا را آتش زدند و خاكستر گنجه ديگر بار برپا نشد. شهرى كه بعدها اشغالگران روس ايجاد كردند و «ائليزاوتپول» ناميدند و اكنون «كيروف آباد» نام دارد، در 2- 3 كيلومترى سمت غربى گنجهى كهن ساخته شده است.[2]
از آنجا كه گنجه مستقيماً با املاك گرجيان نزديك بود، طبقهى حاكم پيوسته دستههاى سپاهى آماده در شهر داشتند. از سوى ديگر اين وضعيت، براى اهالى داد و ستد محصول و كالا و مبادلهى تجربهها را آسان میكرد، مانند «آنى»، اينجا نيز تركيب ملى اهالى هنرمند، گوناگون و در هم بود. و اين خود، كمك شايانى به تكامل فرهنگى میكرد. تكامل گستردهى كارهاى هنرى، وجود صوفيان و پيران طريقت را كه همهى فعاليتهايشان در ميان پيشهوران بود، تاييد میكند. اينان اهالى شهر را به سوى دانش و ادبيات سوق دادند.
بدين گونه توان گفت كه در سدهى 12 م.، گنجه در زندگى فرهنگى آدربايجان، نقش رهبرى داشت و از سوى ديگر، زندگى سراى نظامی شاعر نابغهى آذرى- كه در ادبيات جهانى جايى والا دارد- نيز بود.
***
الياس، فرزند يوسف كه به تخلص نظامی نامبردار شده، در سال 41- 1140 م. در شهر گنجه چشم به جهان گشود. فعلا نمیتوانيم اين تاريخ را دقيقاً مشخص كنيم. چرا كه آگاهیهاى اندكى از ترجمهى احوال او در دست ما است. و اطلاعات دقيق، اما اندك ما، منحصر به آثار خود اوست. نظامی در آثار خود، پى در پى نام گنجه را میآورد. در همهى منابع صحيح و قابل اعتماد، او را گنجوى، يعنى منسوب به گنجه لقب دادهاند. برخى از مستشرقان اروپا، به استناد چند منبع بازپسين فارسى، باور آوردهاند كه يا خود نظامی و يا تبار او از شهر قم بودهاند. رد اين تشبّثات، ضرور مینمايد. گويا نظامی در بخش دوم اسكندرنامه، از شهر قم ياد میكند. اما چنان كه ريو -خاورشناس انگليس دريافته است، اين چند بيت بعدها ساخته و به نظامی نسبت داده شده است.[3] اسناد و مداركى كه ما در دست داريم، اعتراف ريو را تاييد میكند. در كهنترين نسخهى خطى خمسهى نظامی هم كه در سال 763 ﻫ (1360 م.) استنساخ شده و اكنون در كتابخانهى ملى پاريس نگهدارى میشود و من آن را ديدهام، اين بيتها وجود ندارند.
دربارهى خانوادهى نظامی، توان گفت كه ما چيزى نمیدانيم. آنچه میتوان با اطمينان گفت، اين است كه به هنگام سرودن «ليلى و مجنون»، يعنى در سال 1188 م.، پدر نظامی رخت از جهان بربسته بود. مادرش «بانوى گُرد» نيز زنده نبود.[4]
بررسى كيفيت آفرينش نظامی، اين امكان را به ما میدهد كه با قاطعيت بگوييم جهان انديشهى او و خانوادهاش، رابطهای با اشرافيت فئودالى نداشتند. و برعكس، با اهالى هنرمند گنجه پيوند داشتهاند.
خانوادهى او، بیگمان درآمدى مستمر داشتهاند، وگرنه فرزندانشان محروم از تحصيل میشدند. برادر نظامی شاعر بود و تخلص قوامی مطرزى داشت ولى او كه صاحب تكنيك شعرى قوى نيز بود راهى ديگر پيش گرفت و جزو شاعران دربارى درآمد. من به يكى از قصيدههاى بلند او دست يافتم. جالبترين مورد اين قصيده آن است كه در هر بيت آن چند صنعت بديعى به كار رفته است.
تكنيك شعرى سدهى 12 م. را میتوان از روى اين چكامه شناخت. وجود مهارت شاعرى در هر دو برادر، يكسانى گذران و تربيت آنان را میرساند. آنان از كودكى به دو زبان سخن میگفتند: تركى و فارسى. و بدين گونه مسألهى احساس لسانى، در آنان بيش از اندازه تكامل يافت. پارهها و عبارههاى زبانها را در مقايسه نهادند. و چنين است كه مهارت يادگيرى السنهى ديگر را در خود پرورش دادند.
نظامی پدر خود را خيلى زود از دست داد. در آثار نخستين خود، هيچ اشارهای به او نياورده است. از سخنان خود او در میيابيم كه مادرش در تلاش بود فرزندش تحصيلات خود را تكميل كند و براى گذران زندگى، كسبى پيشه كند. اين خود، زود مرگى پدرش را میرساند.
اكنون اطلاعاتى از چگونگى تحصيل و هويت استادان نظامی در دست نيست. در گنجهى آن روز، دانشمندان و استادان زيادى زندگى میكردند، و هركس ارادهای استوار داشت، امكان تحصيل میيافت. از آثار نظامی در میيابيم كه او در همهى دانشهاى زمان خود سررشته داشت.
بىگمان دانش فلسفى نظامی و آگاهى او به ويژه از حكمت تركى باستان و فلسفهى يونان باستان بيشتر و گستردهتر از اطلاعات علماى مسلمان آن عهد بوده است. نزديك بودن با گرجستان كه سنن دانشهاى بيزانس كهن را در خود داشت، به نظامی امكان میداد پيرامون مسايلى كه فيلسوفان از آن آگاهى نداشتند، كسب اطلاع كند.
ستارهشناسى نيز همسنگ فلسفه بود (اين دانش هم با طالعبينى پيوند داشت). با بررسى آثار نظامی، میتوان واژهنامهای از اصطلاحات اخترشناسى ترتيب داد.
پژوهش در كاربرد اين اصطلاحات در شعر نظامی، اين مسأله را روشن میسازد كه او از آنها براى آرايههاى شعرى به مثابهى صنايع بديعى و هنروریهاى ادبى سود نجسته، بلكه آرزوى آن را داشت كه دقيقاً با دانش و مفاهيم ستارهشناسى سر و كار داشته باشد. و اين خود ممكن نبود مگر آن كه اصول آن علم را آموخته باشد. نظامی تا حد معينى از پزشكى، نجوم و حساب آگاهى داشت. گذشته از آن، چون او در فلسفه، منطق و كيميا نيز دست داشت، توان گفت كه همهى دانشهاى زمان خود را آموخته بود. در آن دوران، بدون دانستن زبان عربى، آگاهى از اين علمها ناممكن بود. گذشته از آن، تكنيك شعرى نيز منطبق بر قواعد شعر عربى بود. از اين روست گوييم كه نظامی زبان عربى و تركى را به حد كمال میدانست. نظامی تقريباً در سال 4/1173 م. [5]در سى سالگى زن گرفت. بنا به عادت آن عهد، نظامی ديرتر ازدواج كرد. چه چيز مانع ازدواج او در سالهاى جوانى میشد؟
اين سؤال دوگونه جواب دارد: از سويى امكان مادى براى تأمين مهريهى عروس و وسايل لازم خانه و زندگى نداشت، و از سوى ديگر هوس جدى و زيادى براى كسب دانش داشت. و اين هوس، وقتى براى رسيدن به مسايل شخصى نگذاشته بود. نخستين ازدواج او چنين بود: در سال 3/1172 م.، حاكم دربند كنيزى براى او فرستاد. اين كنيز جوان كه از طايفهى قبچاق بود، «آفاق» نام داشت. نظامی او را به همسرى برگزيد، او را دوست داشت ولى نتوانست مدت زمانى دراز با او زندگى كند. در سال 5/1174 م.، آفاق پسرى به نام محمد آورد و در اوايل سال 1180 م.، وقتى نظامی سرگرم سرودن منظومهى «خسرو شيرين » بود، درگذشت. مرگ همسر محبوب او سبب شكست و دل رنجوريش شد. تمثال شيرين تا اندازهای، يادبادى از اين عشق نخستين او بود.
نظامی در منظومهى جاى گفتگو، دربارهى آفاق چنين ميگويد:
سبك رو چون بُتِ قپچاق من بود،
گمان افتاد خود كافاق من بود.
همايون پيكرى، نغز و خردمند،
فرستاده به من داراى دربند.
پرندش درع و از درع آهنينتر،
قباش از پيرهن تنگ آستينتر.
سران را گوش بر مالش نهاده،
مرا در همسرى بالش نهاده.
اگر شد تُركم از خَرگه نهانى،
خدايا، تُركزادم را تو دانى.
[1] نويسندهى روس در تحريف اسامی تركى ايران گوى سبقت از شوونيستهاى وطنى ربوده است. واژهى «گنجه» ريشهى تركى دارد و از دو جزء «گن + چاى» تشكيل شده است.
[2] پس از فروپاشى شوروى، ديگربار نام زيباى «گنجه» احياء شده است.
[3] منظور نويسنده اين ابيات است:
نظامی زگنجينه بگشاى بند،/ گرفتارى گنجه تا چند چند.
چو دُر گرچه در بحر گنجه گمم، / ولى از قهستان شهر قمم!
به تفرش دهى هست «تا» نام او(؟)/ نظامی از آنجا شده نامجو!
[4] اشاره به اين بيت:
گر مادرم آن رئيسهي گُرد، / مادر صفتانه پيش من مُرد .
[5] اين تاريخ را نمیتوان به دقت تعيين كرد. به طور تخمين ميان سالهاى 1167- 1174 م.
در این وبلاگ، من، سید احسان شکرخدایی با کمک آقایان عیسی مجیدی، داور اردبیلی، ائلشن محمدی و م. افشار جوغین تحقیقات استاد دکتر حسین محمدزاده صدیق را درباره احوال و آثار و افکار نظامی گنجوی همچنین مقالات و اشعاری را که در این رابطه نوشته و سرودهاند، خواهیم گذاشت. استفاده از مطالب این وبلاگ به هر شکل، فقط با ذکر منبع مجاز است.